شایناشاینا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

پرنسس شاینا

3ماهگی

دختر قشنگم 60 روزه شد خدارو شکر داری بزرگ میشی .مامان جون چقدر شبیه بابا حامدی آخه.... هر کس میبینتت میگه حامد کوچولو . هنوز گریه هات ادامه داره و گریه هات با بقیه ن.زادها فرق میکنه نمیدونم چرا وقتی گریه میکنی سیاه میشی. البته مامان بزگ میگه بابا حامد هم بچه بوده مثله تو گریه میکرده و سیاه میشده. یه اتفاق بد دختر قشنگم در هفته پیش سینت خیلی خس خس میکرد با بابا حامد بردیمت بیمارستان مفید و اونجا گفتن باید بستری بشی چون آلرژی داشتی. خیلی روزه بدی بود بردنت تو اتاق رگ گیری  ولی من و بابا رو راه ندان صدای گریه هات و جیغ زدنت میومد. داشتم دیونه میشدم و جز گریه کاری نمیتونستم انجام بدم. بابا حامد هم خیلی ناراحت بود و بغض ...
8 آذر 1391

یک ماهگی

سلام دختر قشنگم. من رو ببخش اگه وقت نمیکنم تند تند وبلاگت رو آپدیت کنم. راستش اصلا دیگه وقت نمیکنم خودم رو تو آینه نگاه کنم. شبها خیلی بد میخوابی تا ساعت 4 بیداری حتی بعضی شبا کلا بیداری و ساعت 6 صبح میخوابی تا 9 صبح. خیلی ناآرومی نمیدونم چرا انقدر به خودت میپیچی و گریه میکنی. دیروز با بابا حامد بردیمت دکتر میلان برای کنترل قد و وزن که وزنت 3/5 کیلو وقدت 54 سانت شده.قربون قدو بالای دخمل نازم. دکتر میلان بهت بلادونا داد ولی اونم اثری نداشت همچنان گریه و بی خوابی و بی اشتهایی رو داری. خدایا کمکم کن خیلی زجر آوره که یه نوزاد گریه کنه ولی ندونی برای چی گریه میکنه، آخه عزیزم چرا بی قراری. ...
29 آبان 1391

هفته 40

سلام دختر نازم خوبی مامان جون؟ پس کی میخوای بیای دنیا ما همه منتظرتیمااااااااااااااااااا دیروز پنجشنبه 27 مهر بود. همه خونه مامان اینا جمع بودن خاله فاطمه و خاله اعظم. خاله فاطمه دیروز بهم گفت فردا برو سزارین کن خیاله خودتو راحت کن تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی ولی من قبول نکردم.امروز جمعست و ما همه خونه مامانیم از صبح یکم دل درد و کمر درد داشتم احساس کردم شاید همون درد زایمانه که داره شروع میشه زود رفتم حمام و مامان بهم دم کرده گل گاوزبون داد.تا عصر درد همش میامد و میرفت تا اینکه عصر همه که رفتن من و مامان و بابا حامد حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان چمران. دکتر محمدی دکتر کشیک بود کلی دعوام کرد و گفت از صبح درد داشتی و نیومدی .بعد ضربان قلب ...
27 مهر 1391

هفته 38

سلام سلام صدتا سلام خوبی مامان جونی؟                امروز هفته ۳۸ هستیم ۳ روز پیش رفتیم دکتر...... دکترمعاینه کرد گفت که میتونی ژس فردا بیای زایمان کنی گفتم به همین زودی گفت آره  .من همگفتم یه کم زوده یه چند روز دیگه واییییییییی حالا بایستی تو بغلم بودی هیچی دیگه میمونیم تا ببینیم کی عشقت بکشه بیای بیرون ما منتظریم هاااااااااااا سالم باشی و سلامت این تنها ارزوی ماست... ...
16 مهر 1391

سیسمونیه دخترم شاینا

سلام دختر گلم حالت خوبه مامانی؟ ببخشید که چند وقتیه چیزی برات ننوشتم آخه مامان سرش به خرید سیسمونیه دختر کوچولوش گرم بود. این روزا خیلی گرمه و بیرون رفتن برای من مضر ولی من و بابایی خیلی از خرید برای دختر کوچولومون لذت میبرم.عزیزم بهت قول میدم در اولین فرصت عکس سیسمونیتو تو وبلاگت بزارم. اگه از حال مامانی میخوای بدونی خدارو شکر خوبه خوبم و  اصلا اذیت نشدم امیدوارم خدا کمکم کنه و این چند ماه باقی مونده هم به راحتی تموم بشه .    عزیزم ٥ شنبه مامان اینا و دایی و خاله اومدن خونمون برای دیدن سیسمونی. همه از وسایلت خیلی خوششون اومده بود و کلی کادو هم برات آوردن.کلی هم بزن و بکوب کردن انقدر که تو هم با...
23 شهريور 1391

هفته 37

سلام عزیز مامان امروز وارد هفته ۳۷ شدیم هووووووورررررررررااااااااا خوب جونم بگه برات که چیز زیادی باقی نمونده فقط ۲یا ۳ هفته دیگه مونده که تو رو توی بغلم بگیرم و با تمام وجود ببویمت. ای خدا کمکم کن                     خدیا کمک کن نینیمون سالم و سر حال باشه وزنش خوب باشه وقتی بیای عزیز میشی دوردونه بابا میشی نفس مامان میشی واما تکونهات کمتر شده چون جات تنگ شده خودت رو یه طرف جمع میکنی طوری که شکمم یه وری میشه . مواظب خودت باش نفس مامان الهی قربونت برم الان که دارم اینو مینویسم تو داری سکسکه میکنی....
26 مرداد 1391

حرکت های دخترم شاینا

سلام دخترم این روزا خیلی شیطون شدی همش مامانو لگد میزنی از روی لباسم معلومه حتی دایی ابوالفضل هم دیدت و از خدا خواست به داییات نری چون خیلی شیطونن البته به عمو و عمت و خالتم بری شیطون میشی خدا کنه فقط به مامان نفیسه و بابا حامد بری چون ظاهرا فقط ما دوتا آروم بودیم. شنبه با بچه های نی نی سایت توی پارک مادران قرار گذاشتیم 10 نفر بودیم 10 تا مامان قلمبه خیلی خوش گذشت کلی خوراکی برده بودیم یکی آش یکی حلوا  و آبمیوه شیرینی و چیپس و پفک و..........جالب اینجاست که نی نی های هممون هم سن هستن یعنی همه آخر مهر و آبان میان دنیا.قراره وقتی شما ها دنیا اومدین همه با هم بریم بیرون و با هم دوست بشین. راستی قراره 1 شنبه دیگه با دایی ها و خاله ها و مام...
20 مرداد 1391

اولین مسافرت دختر کوچولو

سلام دختر ملوسم الهی قربونت برم اگه دختر خوبی باشی میبرمت شمال . هفته پیش با خاله فاطمه و عمو رضا رفتیم شمال خیلی خوش گذشت هوا عالی بود. دایی ابوالفضل هم با روسانا و الکس و پارسا اومدن ایران اولین باری بود که دیدیمشون.الهی قربونشون برم یکی از یکی خوشگل تر و لوس تر. این روزا همش خونه مامان جونم. دخترم مامان رو ببخش اگه یکم حواسش به شما نیست آخه انقدر خونه مامان جون شلوغ میشه که یوقتا یادم میره یه جوجو تو دلم دارم.دایی جون برات کلی لباس و یکم اسباب بازی آورده دستش درد نکنه ایشاا... توی سیسمونی از همشون عکس میندازم میزارم تو وبلاگت عزیزم.مامان قشنگم چند روز پيش با دوستاي ني ني سايتيمون رفتيم پيتزا دربدر   خيلي خوش گذشت .همه م...
3 تير 1391